|
خیال کردی...وقتی به همراه دیگری...ازکنارم می گذری...دنیابه آخرمی رسد...دنیایت من بودم...که به آخررسیدم...وتواکنون هیچ نیستی. |
هیچوقت فکرشو نمی کردم....
فکر نمی کردم که وقتی که من توی اغوش تو ارامش می گیرم تو توی فکر یکی دیگه سر می کنی
وقتی لبای منو می بوسی .چشاتو که می بندی یکی دیگرو جای من توی ذهنت تصور می کنی.کسی که هی چوقت به دستش نیاوردی
بدون اینکه بفهمی منو وابسته خودت کردی.
هیچوقت یادم نمیره اون روزیو که ......
که دیدم بالاخره جایی که شده بود مکان خاطراتمونو با یکی دیگه رفتی
به یکی دیگه لبخند میزنی.لبخندی که حتی یکبارم به من نزدی
لبخندی سرد،که فقط برای رضایت من می زدی.
اون روز توی خونه داشتم فکر می کردم.به اینکه میشه بهت تکیه کنم،چون اون موقع فکر می کردم مال منی.مال خودم،فقط خودم...
پس وسایلم و جمع کردم از خونه اومدم بیرون،رفتم دم یه باجه ی تلفن و شمارتو گرفتم.بعد چند تا بوقی که خورد زیبا ترین صدای زندگیم شروع به صحبت کرد.اون بهم گفت که تا یک ساعت دیگه میاد پیشم .
وقتی گوشیو قطع کردم تصمیم گرفتم این دقیقه های بی تورو هم با تو بگذرونم
پس ساک وسایلم و برداشتم و به طرف جایی که همیشه با تو بودم حرکت کردم
اومدم داد بزنم.داد بزنمو بگم که عزیزم من اینجام،به یادِ تو در نبودِ تو
چشام و بستم و این جمله هارو با تمام وجود گفتم
وقتی چشامو باز کردم تورو دیدم
دیدم که توام اینجایی.با یکی دیگه در نبود من
اشک توی چشام جمع شده بود.عزیزم سلیقت مثل همیشه عالی بود.
اومدی جلو دستامو گرفتی.دستام سرد شده بود.سرده سرد
سرم پایین بود، سرمو با دستت بالا گرفتی.تو چشام زول زدی سرتو اوردی جلو و با صدای ارومی گفتی متاسفم.اما من یکیو دوست داشتم .اون منو ترک کرد،حالا ان کارو با خیلیا میکنم تا بتونم درک کنم طرفم بعد ترکم چه حسی داشت.
خواستم بزنم توی گوشت اما....
رفتم.واسه همیشه...
هفته ها بود که بعد از مدرسه ام میومدم دم مغازت و به هوای اینکه دارم ویترینتو میبینم از لا به لای دکور ویترین نگاهت می کردم، شاید اگه دوستمم باهام نمیومد تا شب اونجا می ایستادم،قیافت فوق العاده بود، از همون روز اولی که همو دیدیم عاشقت شدم.از شانس من توی یه مغازه ای که سر راهم بود کار می کردی ،منم هر روز تورو می دیدم.
یه روز که داشتم میدیدمت تو متوجه شدی وقتی به خودم اومدم متوجه ی اون لبخند زیبات شدم.زیبا ترین صحنه ی عمرم بود.
از فردای اون روز توی کلاسمون همه فهمیدن که من عاشق تو شدم چون وقتی لبخندتو دیدم ،اینقدر ذوق داشتم که رفتم به همه بچه های کلاس گفتم،یکی از بچه ها بهم گفت برو توی مغازش و باهاش حرف بزن،منم تصمیم گرفتم بیام باهات حرف بزنم.
اون روز عصر،بهترین تیپو زدم و به سمت مغازت حرکت کردم، خیلی میترسیدم.
یه نفسی کشیدمو اومدم تو مغازت،کسی جز تو نبود.
-سلام
-سلام بفرمایید
-اومدم که باهاتون ...
که یهو وسط حرفم یه مشتری اومد تو،سرمو پایین انداختم و ساکت شدم،کار اون مشتریتو که راه انداختی روبه من کردی و گفتی: ببخشید داشتید می گفتید،اومدید که...
-بله،اومدم که یه چیزی بهتون بگم
-اتفاقآ منم می خواستم فردا که شما می ایید دم مغازم یه چیزی بهتون بگم.
وای،چه قدر ضایع،اون همیشه میدید که من میومدم دم مغازش...
-ببینید،من احساس می کنم شما از من خوشتون اومده،اما خواهش می کنم منو از فکرتون ببرید...
وای این کار رو اصلآ نمی تونم بکنم،تورو فراموش کنم؟!؟! هرگز
-اخه...
-ببینید من نامزد دارم،نمی تونم و نمی خوام با کسی دوست باشم،درک کنید،لطفآ دیگه سمت مغازم نیاد.از ٢ روز دیگه نامزدمم میاد اینجا،می فهمید؟!
اشک تو چشمام حلقه زد،بدون حرفی از مغازت اومدم بیرون،نفهمیدم کی خونه رسیدم،کی درو اتاقو قفل کردمو خودمو زندانی کردم،ولی وقتی به خودم اومدم دیدم الان نزدیک ۴.۵ روزه که از اتاق بیرون نرفتم،مادرم دم در هنوز داشت التماس می کرد درو باز کنم،می گفت از مدرست زنگ زدن و سراغتو میگیرن،دوستاتم همینطور.اخه چی شده که ۴ روزه از اون اتاق بیرون نیومدی؟!؟!درو باز کردم،اینقدر گریه کرده بودم که چشمام ورم کرده بود...
از بعد از اون اتفاق ۵ ماه گذشت، من از بقل مغازت رد می شدم اما حتی سرمم بالا نمی گرفتم که ببینم حتی تو توی مغازه هستی یا نه؟
یه روز که داشتم بر میگشتم و سرم پایین بود احساس کردم کسی جولوم ایستاده و نمی زاره که برم.سرمو بالا کردم،جا خوردم، تو بودی ،گفتی می خوای باهام حرف بزنی،دستمو گرفتیو بردی تو مغازه،من کاملآ شکه بودم،منو نشوندی روی یه صندلی،یه صندلی دیگه هم جلوی من گذاشتی و خودت نشستی روش،دستمو گرفتی گفتی اسمت چیه؟!
-سارا
-خوب سارا خانم خوشگل،راستش من یه عذر خواهی بهت بدهکارم،اخه من اصلآ نامزد ندارم، اولا فکر می کردم از این دختر اویزونایی،اما وقتی دیگه دم مغازم ندیدمت،فهمیدم دختر فهمیده ای هستی،می خوام باهم دوست باشیم،افتخار میدی؟!
-اخه...
-فقط اره یا نه؟!
مدتها بود که منتظر چنین صحنه ای بودم...
-اره
وقتی گفتم اره دستمو گرفتیو بوسیدی... یه کارت بهم دادی که شمارت توش بود،از روی صندلی پاشدم و گفتم دیرمه باید برم،گفتی باشه عزیزم منتظر تلفنت هستم.
ما ٢ هفته باهم دوست بودیم تا تو یه روز پای تلفن منو دعوت کردی بیام خونتون..
اینقدر رو موخم راه رفتی که راضی شدم ٣٠ دقیقه بیام خونتون یه چایی بخورم و اماده بشی باهم بریم بیرون.
زنگ زدم .درو باز کردی و گفتی بیا تو عزیزم، و راهو برام باز کردی تا بیام تو،یه خونه ی معمولی و ساده بود،گفتی من برم یه نوشیدنی بیارم برای خانم خانوما،و به سمت اشپز خونه حرکت کردی.
بلند داد زدی می خوای تا من نوشیدنیتو اماده میکنم برو اتاقمو ببین ،ببین می پسندی؟!
من کنجکاو شدم،اتاقت و پیدا کردم، رفتم تو،به محض اینکه وارد اتاق شدم،یکی درو بست و قفل کرد،برگشتم،اینقدر تعجب کرده بودمو ترسیده بودم ،جیغ کشیدم،همکار مغازت بود،سری اومد جلو دستشو گذاشت رو دهنم و گفت اگه یه ذره کوتاه بیای کاری باهات ندارم.اشکام داشت همینطوری می اومد،اون اشغال اون روز بهم تجاوز کرد... بعدم سوار ماشین کردنم و وسط یه اوتوبان مثل اشغال انداختنم پایین
از خودم بدم اومده بود،دیگه خونه نرفتم ،چون نمی دونستم اگه مامانم بفهمه چی کار میکنه باهام...
الان نزدیک ٣ماه که زیر پل ،نزدیک همون جایی که منو از ماشین انداختی بیرون زندگی می کنم و برای سیر کردن شیکمم سر چهارراه وای میستم....
ای کاش هیچوقت عاشقت نمی شدم....

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین
آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین
دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین
درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین
اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین
مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین
حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین
راس بریده ام سر یک میخ آهنین
سر گرمی جماعت بازار شد حسین
دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین
سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین
آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین
راه اسیر کردن اهـل و عیال تان
با خنده های حرمله هموارشدحسین
منبع: تبیان
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”
روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!
روزی آموزگار از دانشآموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیستشناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیستشناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیاش چه فریاد میزد؟ بچهها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.» قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستشناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....


هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت
توزندگي من هستي
روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در
اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم
نبود
شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي
اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود
خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي
بدست اوردنش از دست داده بودم
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل، پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنّمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

rainbow.blogdoon.com
دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟ پسر گفت : نه ، نیستی دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟ پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نمی کنم دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش می کرد پسر دست دختر را گرفت در چشمانش خیره شد و گفت : تو به اندازه ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد ...!
یک جرعه شراب
مست خیالت میشوم
پلک هایم سنگین میشوند
و در نهایت سیاهی شب
نقش تو را روشن تر از نور صبحدم
بر دیوار قلبم حک میکنم
دلت را به من بسپار
| ||||||