تبليغاتX

پیج رنک گوگل

پیج رنک

عشق معشوق

عشق معشوق

خیال کردی...وقتی به همراه دیگری...ازکنارم می گذری...دنیابه آخرمی رسد...دنیایت من بودم...که به آخررسیدم...وتواکنون هیچ نیستی.

هیچوقت فکرشو نمی کردم....

فکر نمی کردم که وقتی که من توی اغوش تو ارامش می گیرم تو توی فکر یکی دیگه سر می کنیناراحت

وقتی لبای منو می بوسی .چشاتو که می بندی یکی دیگرو جای من توی ذهنت تصور می کنی.کسی که هی چوقت به دستش نیاوردی

بدون اینکه بفهمی منو وابسته خودت کردی.

هیچوقت یادم نمیره اون روزیو که ......

که دیدم بالاخره جایی که شده بود مکان خاطراتمونو با یکی دیگه رفتی

به یکی دیگه لبخند میزنی.لبخندی که حتی یکبارم به من نزدی

لبخندی سرد،که فقط برای رضایت من می زدی.

اون روز توی خونه داشتم فکر می کردم.به اینکه میشه بهت تکیه کنم،چون اون موقع فکر می کردم مال منی.مال خودم،فقط خودم...

پس وسایلم و جمع کردم از خونه اومدم بیرون،رفتم دم یه باجه ی تلفن و شمارتو گرفتم.بعد چند تا بوقی که خورد زیبا ترین صدای زندگیم شروع به صحبت کرد.اون بهم گفت که تا یک ساعت دیگه میاد پیشم .

وقتی گوشیو قطع کردم تصمیم گرفتم این دقیقه های بی تورو هم با تو بگذرونم

پس ساک وسایلم و برداشتم و به طرف جایی که همیشه با تو بودم حرکت کردم

اومدم داد بزنم.داد بزنمو بگم که عزیزم من اینجام،به یادِ تو در نبودِ توناراحت

چشام و بستم و این جمله هارو با تمام وجود گفتم

وقتی چشامو باز کردم تورو دیدم

دیدم که توام اینجایی.با یکی دیگه در نبود منتعجب

اشک توی چشام جمع شده بود.عزیزم سلیقت مثل همیشه عالی بود.

اومدی جلو دستامو گرفتی.دستام سرد شده بود.سرده سرد

سرم پایین بود، سرمو با دستت بالا گرفتی.تو چشام زول زدی سرتو اوردی جلو و با صدای ارومی گفتی متاسفم.اما من یکیو دوست داشتم .اون منو ترک کرد،حالا ان کارو با خیلیا میکنم تا بتونم  درک کنم طرفم بعد ترکم چه حسی داشت.

خواستم بزنم توی گوشت اما....

رفتم.واسه همیشه...



نویسنده :REZA.RT - ساعت 22:30 روز پنج شنبه ۲۲ دي ۱۳۹۰   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

هفته ها بود که بعد از مدرسه ام میومدم دم مغازت و به هوای اینکه دارم ویترینتو میبینم از لا به لای دکور ویترین نگاهت می کردم، شاید اگه دوستمم باهام نمیومد تا شب اونجا می ایستادم،قیافت فوق العاده بود، از همون روز اولی که همو دیدیم عاشقت شدم.از شانس من توی یه مغازه ای که سر راهم بود کار می کردی ،منم هر روز تورو می دیدم.

یه روز که داشتم میدیدمت تو متوجه شدی وقتی به خودم اومدم متوجه ی اون لبخند زیبات شدم.زیبا ترین صحنه ی عمرم بود.

از فردای اون روز توی کلاسمون همه فهمیدن که من عاشق تو شدم چون وقتی لبخندتو دیدم ،اینقدر ذوق داشتم که رفتم به همه بچه های کلاس گفتم،یکی از بچه ها بهم گفت برو توی مغازش و باهاش حرف بزن،منم تصمیم گرفتم بیام باهات حرف بزنم.

اون روز عصر،بهترین تیپو زدم و به سمت مغازت حرکت کردم، خیلی میترسیدم.

یه نفسی  کشیدمو اومدم تو مغازت،کسی جز تو نبود.

-سلام

-سلام بفرمایید

-اومدم که باهاتون ...

که یهو وسط حرفم یه مشتری اومد تو،سرمو پایین انداختم و ساکت شدم،کار اون مشتریتو که راه انداختی روبه من کردی و گفتی: ببخشید داشتید می گفتید،اومدید که...

-بله،اومدم که یه چیزی بهتون بگم

-اتفاقآ منم می خواستم فردا که شما می ایید دم مغازم یه چیزی بهتون بگم.

وای،چه قدر ضایع،اون همیشه میدید که من میومدم دم مغازش...تعجب

-ببینید،من احساس می کنم شما از من خوشتون اومده،اما خواهش می کنم  منو از فکرتون ببرید...

وای این کار رو اصلآ نمی تونم بکنم،تورو فراموش کنم؟!؟! هرگز

-اخه...

-ببینید من نامزد دارم،نمی تونم و نمی خوام با کسی دوست باشم،درک کنید،لطفآ دیگه سمت مغازم نیاد.از ٢ روز دیگه نامزدمم میاد اینجا،می فهمید؟!

اشک تو چشمام حلقه زد،بدون حرفی از مغازت اومدم بیرون،نفهمیدم کی خونه رسیدم،کی درو اتاقو قفل کردمو خودمو زندانی کردم،ولی وقتی به خودم اومدم دیدم الان نزدیک ۴.۵ روزه که از اتاق بیرون نرفتم،مادرم دم در هنوز داشت التماس می کرد درو باز کنم،می گفت از مدرست زنگ زدن و سراغتو میگیرن،دوستاتم همینطور.اخه چی شده که ۴ روزه از اون اتاق بیرون نیومدی؟!؟!درو باز کردم،اینقدر گریه کرده بودم که چشمام ورم کرده بود...

از بعد از اون اتفاق ۵ ماه گذشت، من از بقل مغازت رد می شدم اما حتی سرمم بالا نمی گرفتم که ببینم حتی تو توی مغازه هستی یا نه؟

یه روز  که داشتم بر میگشتم و سرم پایین بود احساس کردم کسی جولوم ایستاده و نمی زاره که برم.سرمو بالا کردم،جا خوردم، تو بودی ،گفتی می خوای باهام حرف بزنی،دستمو گرفتیو بردی تو مغازه،من کاملآ شکه بودم،منو نشوندی روی یه صندلی،یه صندلی دیگه هم جلوی من گذاشتی و خودت نشستی روش،دستمو گرفتی گفتی اسمت چیه؟!

-سارا

-خوب سارا خانم خوشگل،راستش من یه عذر خواهی بهت بدهکارم،اخه من اصلآ نامزد ندارم، اولا فکر می کردم از این دختر اویزونایی،اما وقتی دیگه دم مغازم ندیدمت،فهمیدم دختر فهمیده ای هستی،می خوام باهم دوست باشیم،افتخار میدی؟!

-اخه...

-فقط اره یا نه؟!

مدتها بود که منتظر چنین صحنه ای بودم...

-اره

وقتی گفتم اره دستمو گرفتیو بوسیدی... یه کارت بهم دادی که شمارت توش بود،از روی صندلی پاشدم و گفتم دیرمه باید برم،گفتی باشه عزیزم منتظر تلفنت هستم.

ما ٢ هفته باهم دوست بودیم تا تو یه روز پای تلفن منو دعوت کردی بیام خونتون..

اینقدر رو موخم راه رفتی که راضی شدم ٣٠ دقیقه بیام خونتون یه چایی بخورم و اماده بشی باهم بریم بیرون.

زنگ زدم .درو باز کردی و گفتی بیا تو عزیزم، و راهو برام باز کردی تا بیام تو،یه خونه ی معمولی و ساده بود،گفتی من برم یه نوشیدنی بیارم برای خانم خانوما،و به سمت اشپز خونه حرکت کردی.

بلند داد زدی می خوای تا من نوشیدنیتو اماده میکنم برو اتاقمو ببین ،ببین می پسندی؟!

من کنجکاو شدم،اتاقت و پیدا کردم، رفتم تو،به محض اینکه وارد اتاق شدم،یکی درو بست و قفل کرد،برگشتم،اینقدر تعجب کرده بودمو ترسیده بودم ،جیغ کشیدم،همکار مغازت بود،سری اومد جلو دستشو گذاشت رو دهنم و گفت اگه یه ذره کوتاه بیای کاری باهات ندارم.اشکام داشت همینطوری می اومد،اون اشغال اون روز بهم تجاوز کرد... بعدم سوار ماشین کردنم و وسط یه اوتوبان مثل اشغال انداختنم پایین

از خودم بدم اومده بود،دیگه خونه نرفتم ،چون نمی دونستم اگه مامانم بفهمه چی کار میکنه باهام...

الان نزدیک ٣ماه که زیر پل ،نزدیک همون جایی که منو از ماشین انداختی بیرون زندگی می کنم و برای سیر کردن شیکمم سر چهارراه وای میستم....آخ

ای کاش هیچوقت عاشقت نمی شدم....



نویسنده :REZA.RT - ساعت 22:28 روز پنج شنبه ۲۲ دي ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share


امام حسین

دیوار غصه بر سرم  آوار  شد حسین

تاریخ رنج فاطمه  تکرار  شد حسین

آییـنه صــداقت   قلب    تمام   شهر

مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

اما به کل کوفه بدهــکار  شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

 منبع: تبیان



نویسنده :REZA.RT - ساعت 13:46 روز پنج شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۰   |    6 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!



نویسنده :REZA.RT - ساعت 17:57 روز جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰   |    9 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 روزی آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.» قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.



نویسنده :REZA.RT - ساعت 17:44 روز جمعه ۴ آذر ۱۳۹۰   |    2 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...


نویسنده :REZA.RT - ساعت 20:0 روز سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت

توزندگي من هستي


روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در

اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم

نبود


شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي

اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود


خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي

بدست اوردنش از دست داده بودم



نویسنده :REZA.RT - ساعت 1:7 روز دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

 

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم


گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم


گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم


گفتی که برای باغ دل، پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم


گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم


گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم


گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم


گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم


گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم


rainbow.blogdoon.com



نویسنده :REZA.RT - ساعت 0:37 روز دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟ پسر گفت : نه ، نیستی دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟ پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نمی کنم دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش می کرد پسر دست دختر را گرفت در چشمانش خیره شد و گفت : تو به اندازه ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد ...!



نویسنده :REZA.RT - ساعت 22:29 روز سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share

یک جرعه شراب
مست خیالت میشوم
پلک هایم سنگین میشوند
و در نهایت سیاهی شب
نقش تو را روشن تر از نور صبحدم
بر دیوار قلبم حک میکنم
دلت را به من بسپار



نویسنده :REZA.RT - ساعت 21:38 روز سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |    Bookmark and Share



X


انقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم



  

خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ


آرشیو مطالب

دی1390-2 پست
آذر1390-4 پست
آبان1390-4 پست


مطالب اخیر

خیانت کار
عشق فاحشه
یاحسین
عشق واقعی
ابراز عشق
تنهايي::::::
واقعیت
بهانه
داستان
....


پیوندها

نقطه آغازین
دایرکتوری وبلاگ های ایرانی
دل نوشته های من
تبسم عشق
خلوت تنهایی
پت&مت
خاطرات شخصی من
♥ ღ♥ .•° رویای پاییز °•. ♥ ღ♥
صدای سکوت


نویسندگان وبلاگ

REZA.RT


آمار وبلاگ

بازدید امروز: 16
بازدید دیروز: 9
بازدید ماه جاری: 467
بازدید کل: 1920


rss reader
 

Powerd by : blogdoon.com

 


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس